خرید بک لینک
ضجری که من کشیدم گفتنی نیست! کلی حرف انبار شده روی دلمه! به اندازه بیست و پنج شش سال! بیشتز از عمر خودم حتی!!!! زندگی اطرافیان من قبل از اینکه من به وجود بیام روی زندگی من تاثیر گذاشت. حالا من چطور این همه حرفو مدیریت کنم و برم به یه خانم مشاور بگم!؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:31

خدایا دمت گرم!
امسال خیلی بهمون حال دادی که هی پشت سر هم بارون بر سرمون نازل میکنی!
خیلی خوب و لذت بخشه!
شکرت خدا.

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:31

گینس باید ثبت کنه رکوردای مارو تو دوتا زمینه:

1- حجم دید و بازدید مارو از فامیل و دوست و آشنا.

2- عدم حجم دید و بازدید فک و فامیل از ما!


این دومیه جالب تره چون تا امروز و این لحظه کسی به جز مامانم مهمون ما نبوده توی سال جدید!

میوه ها ،شیرنی ها و شکلات ها و آجیلامون همش رو دستمون باد کرده :(


باشد تا میوه هایمان رستگار شوند لااقل!


برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 22:43

هنوز کسی خونه ما نیومده.

ما خونه بزرگای فامیل (البته اونایی که مسافرت نبودن) رفتیم.

همه چی خوبه.

فقط زمان داره با سرعت برق و باد حرکت میکنه.همین.

خیلی ام خسته ام.

دوس دارم یه جایی باشه که من شهرو زیر پام داشته باشم و بشینم توی تراس و قهوه بخورم و از هوای پاک دو هفته ای تهران لذت ببرم و هیچ اتفاق دیگه ای نیفته و من باشم و خودم و خواب و ارامش ....


اما حیف که همه اینا توهمات و خیالات بندست و لاغیـــــــر!



برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 4:33

خییییییییییلی خسته ام. بنده خدا مصطفی مه از منم بدتره. اصل کارارو اون کرده!....ولی بازم من خییییلی انرژی از دست داد. ولی خب می ارزید بالاخره یه بار کارای ما قبل از سال تحویل به اتمام رسید. خب امیدوارم امسالم مثل سال پیش سال خوبی باشه برامون. برعکس هنرمندای عزیز که جناب عزرائیل ارادت خاصی باهاشون پیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 17:27

زود میگذره ! مثل برق و باد اصلا ! عجیب نیست اگر بگم انقدر درگیر زندگی ام با همه بی کاریم، که گذر زمان رو نمیفهمم! خدایا خودت کمک کن که این اخرین سالی نباشه که نفس میکشم...هرچند که من نبودن و نموندن تو این دنیا رو خیلی وقت ها ترجیع دادم ولی خب حالا که نگاه میکنم میبینم به خاطر شوهر و دخترم باید بجنگمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 12:36


این روزا شرایط جوری شده که اگر کسی بهت خوبی کرد باید بلافاصله بهش بگی :

خب حالا باید برات چی کار کنم؟؟؟

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

گفتی بخوان...خواندم...اگرچه گوش نسپردی حالا که لالم خواستی، پس خود بخوان ای دوست نا مهربونی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده می کوشی بمانی مهربان، ای دوست احساس دریایی نوشت: فکر نمیکنم هیچ هنرمندی رو به اندازه تو دوست داشته باشم! و فکر نمیکنم هیچ هنرمندی به اندازه تو بتونه منو احساساتی و منقلب کنه! خاطرات زیادی با صدای تو دارم... من بودم و بابا و اون پاساژ و اون مغازه دومی از سمت راست... مغازه ای که بالاش پیرهن دوزی مردانه بود و پایینش اسباب بازی و لوازم ارایشی میفروختیم...یادش بخیر! روزایی که با بابا میرفتم مغازه با هم دیگه البوم "ای دوست "تورو گوش میدادیم و با هم میخونیدم و لذت میبردیم. چیزای دیگه ای هم گوش میدادیم مثل البوم "حسرت" محمد اصفهانی و البوم "دهاتی"شادمهر عقیلی. اون روزا دیگه هیچوقت توی زندگیم تکرار نمیشه...حـــــیف. صدای تو ماندگار شد واقعا!..نظیرش رو نداریم و نخواهیم داشت حتی پسرت هم نمیتونه مثل تو باشه! تو عجیب بودی احساساتی بود پر از هنرمندی بودی و من نمیدونم چرا از همون کودکی هام دوستت داشتم و شعرهای تورو گوش میدادم و با یه علاقه ای میخوندمشون حتی اگر برای سنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

خوشحالی یعنی اینکه... چهار روز با هر سختی ای که هست همراه دخترت دوری از عشقتو تحمل کنی بعد امشب منتظرش باشی که با یه بغل... دلــــــتنگی و محـــــبت و ســـــــوغاتی بیاد خونه!!! از وقتی فاطمه اسرا اومده این اولین باره که پیش هم نیستیم! دخترمم اولین تجربه دوری از پدرشو داشته و میدونم که دلتنگه و صبوری میکنه گرچه که زبون درست و درمونی برای بیانش نداره! اما همین که با هر زنگی و با هر صدای دری میدوئه سمت در و با ذوق و شوق میگه "بابا" همین خودش نشونه دلِ تنگ و کوچیکشه. احساس دریایی نوشت: یادش بخیر دوران عقدمون این اهنگی که یه جملشو توی تیتر نوشتم دائم ورد زبونم بود وقتی که بعد از دوماه انتظار میخواستم عشقمو ببینم. گرچه از خوانندش و حتی صداش متنفر بودم و هستم! اما بیشترین سنخیت رو با حال و هوای اون موقع هام داشت! فکر میکنم همین دلیل قانع کننده ای باشه برای گوش دادنش. البته الان دیگه همچین حماقتی نمیکنم اینم فقط محض تجدید خاطره تیترش کردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

تو که نیستی... ارامش نیست. امنیت نیست. خیال اسوده نیست. ضربان منظم و آروم نیست. و خیلی چیزهای دیگر هم... کلمات ظرفیت بیان احساسم را ندارند وقتی که من می مانم و حجم بزرگ نبود تو و تنهایی خودم! من در کنار عاشقانه هایم با تو،به تو و بودنت عادت هم دارم...و تو میدانی که ترک عادت برای من یک نفر حداقل موجب مرض است! من و تنهایی هایم سال هاست که با هم رفیقیم ولی این اواخر (حدود هفت سال) من نارفیقی میکنم و از ان فاصله میگیرم... و تو خوب میدانی که چرا و چطور؟ مگر می شود که تنها دلیل زندگی ام باشی و ندانی مسبب تمام خوبی های زندگی ام تو بودی و هستی و قطعا خواهی بود؟! تو مرا از این حجم عظیم خاکستریِ مایل به سیاه نجات دادی و نبود تو به هر دلیلی حتی به مدت یک نصف روز مرا به سمت این توده تقریبا سیاه رنگ سوق میدهد. تو دوای درد منی. بودن تو. دیدن تو. صحبتِ با تو. و هر آنچه که مرا به تو وصل کند. ما را از ابتدای خلقت جمع بستند می دانم! از تفریق ما چیزِ خوبی حاصل نمی شود! من ِ منهای تو من:اقا اجازه؟ روزگار:بگو جانم. من:آقا صورت مسئله اشتباه است دچار نقص فنی میشویم... _ وقتی از تفریق منی که جز او هیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

تا حالا از دیدن یک برنامه انقدر احساس تنفر و انزجار درونم سرشار نشده بود! برنامه از این جهت دار تر ندیده بودم! برنامه ای که به عمد ذهن آدمو به سمتی که خودش میخواد هدایت میکنه و از اونجا هم کاملا به انحراف میکشونه! دیدن برنامه آبـــــان حالمو خراب کرد!خیلی زیاد! حقارت این مجری..حقارت مهمانان وحقارت تفکر این آدم ها حالمو بد کرد! یعنی اگر دوزارم حالیم نبود با فرکانس و موج منفی ای که از برنامه میومد میتونستم به راحتی بفهمم که برنامه بو داریه! من هم زنم! من هم معتقدم که در جامعه ما حتما یه تفکرات غلطی هست! همونطور که درون همه جوامع هست! ولی این شکل تفکرات احمقانه...این شکل بیان...و اصلا علت این بیان...همه و همه به نظر من از بن باطل و غلط و منحرف کنندست! شکل تفکرات اینجور ادما که اصطلاحا فمنیسم گفته میشن خیلی احمقانست چون جبهه دار صحبت میکنن چون دارن حتی گاهی منکر تفاوت فیزیکی و روحی بین زن و مرد میشن! این دسته از جامعه دنبال زیر سئوال بردن خلقت خودشونن انگار! خدا فیزیک و روحیه این دو جنس رو متفاوت و با ظرفیت های متفاوت افریده! ولی اینا اصرار دارن که در این روحیه لطیفی که خدا برای یک زن، یکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

دلم یه جوریه ولی پر از صبوریه... -حال امروزم اصلا جالب نبود و هنوزم نیس. -حال و هوام صاف نیس....ابریه! منم باید برم! اره برم سرم بره! -دلم تو قفسه انگار! یه روزی ام میاد نفس آخرم بره! -دلم هوای نوشتن کرد. -نمیدونم چم میشه وقتی که یکی پیشمه و میره. -انگار دلم طاقت نداره که یه مدت از تنهایی در بیاد و باز برگرده به حالت قبلش! منم یه مادرم پسرمو دوسش دارم ولی جوونمو به دست بی بی میسپرم -حال دلم امروز مثل این آهنگ و این صدا حزن انگیز بود... حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام احساس نوشت: بهتر از این نمیتونستم بگم از درد دلم وقتی که همزمان با نوشتنم داشتم این نوای قشنگو گوش میدادم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

یکی از فانتزیام اینکه انقدر پولدار شم که بتونم کل صنعت فیلمسازی ترکیه رو بخرم، تعطیلش کنم بعدم آرشیوشونو بندازم جلوی سگ!


کاش راهی بود که این فانتزی واقعی بشه.


فیلماشون جدا از داستان های مبتذلی که داره مفت نمی ارزه!



برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

نمیدونم این بار یه شروع تاثیر گذاره یا نه. نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا نه. نمیدونم اصلا میتونم به عمل برسونمش یا نه. نمیدونم این بارم خم میشم یا نه. نمیدونم میتونم خونه شیطونو توی دلم خراب کنم یا نه. نمیدونم میتونم خدا رو بشونم توی دلم یا نه. نمیدونم میتونم خدا دوست بشم یا نه. نمیدونم میتونم گناهای ریز و درشتمو ترک کنم یا نه. نمیدونم میتونم صداقت و امانتداری رو اصل زندگیم قرار بدم یا نه. نمیدونم میتونم نمازای قضامو ادا کنم یا نه. نمیدونم میتونم گناهای سمعی بصریمو بذارم کنار یا نه. نمیدونم میتونم به جای حرف بیهوده ، ذکرایی که دوس دارمو بگم یا نه. نمیدونم میتونم مثبت نگر باشم و خوشبین یا نه. نمیدونم میتونم خوبِ همسایه و دوست و آشنا رو بخوام حتی اگر اون بدمو بخواد یا نه. نمیدونم میتونم سر نمازام اول دیگرانو بعد خودمو دعا کنم یا نه. نمیدونم میتونم بخشنده بشم یا نه. نمیدونم میتونم غیبت نکنم (ولو به مقدار ناچیز) یا نه. نمیدونم میتونم خشممو کنترل کنم یا نه. نمیدونم میتونم عصبانی نشم یا حداقل خیلی کمتر بشم یا نه. نمیدونم میتونم صبح و شب از خوابم بزنمو به وظیفم عمل کنم یا نه. نمیدونم میتونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

این روزا واقعا دست و دلم به کاری نمیره! واقعا از شرایطی که توش گیر افتادم دارم اذیت میشم. هیچ انگیزه ای برای خونه تکونی ندارم. تو این خونه جز خستگی و اذیت چیز دیگه ای نمیشه پیدا کرد. ای کاش میشد همین الان از اینجا میرفتیم! من معتقدم که در ازای این سختی هایی که داریم می کشیم اینده ای روشن در انتطارمونه! با همین فکر یه خودم امیدواری میدم و تحمل شرایطو برای خودم از حالت غیر ممکن به ممکن تغییر میدم! ظلم هایی که بر من تحمیل کردن چیزی نیست که این دنیا جبران بشه! این اعصاب خراب با هیچ رفاه و ارامشی مثل روز اولش نمیشه. زندگی خراب مادرم دیگه شکل اولش نمیشه. تو این ده سال گذشته من واقعا به خاطر رنچ هایی که کشیدم بزرگ شدم. من حتی اگر بخوام هم نمیتونم مثل زهرای ده سال پیش باشم. من دیگه نمیتونم همینجوری دیمی به اطرافیانم محبت کنم. من دیگه نمیتونم احساساتمو راحت بریزم بیرون. زندگی من خلاصه شده توی چند تا کلمه: همسرم، دخترم ، خدا و دینم. که اون اخری خیلی همه چیو سخت کرده! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:53

صفحه بندی